کلاه
صبح بعد از اینکه پسرک را رسوندم مهد، برای پیگیری کار اداری خواهرم، به سمت وزارت بهداشت حرکت کردم، هوا بعد از مدتها به طرز عجیبی تمیز و صاف بود! خیلی وقت بود که کوه ها رو به این وضوح ندیده بودم... مثل این بود که دارم تهران را با کیفیت Full HD تماشا میکنم؛ برای لحظه ای سعی کردم به قیمت دلار و طلا و استرس های این روزها فکر نکنم و حالم خوش بود...
دم وزارت بهداشت که رسیدم، جا پارک نبود، آقایی با یک گونی جوراب ایستاده بود و به ماشین ها جای پارک دوبل پیشنهاد میکرد! اینطوری که میگفت من میدونم این ماشین تا چند ساعت دیگه بیرون نمیاد و شما بیا کنارش دوبل پارک کن!
به منم یه جا پارک داد و گفت وقتی اومدی بیرون خواهری کن و اگر خواستی ازم جوراب بخر!
سرمست از هوای تمیز؛ وارد وزارت بهداشت شدم که همون دم در یه خانم چادری که در اتاقک حراست نشسته بود داد زد: " خانم کجا؟؟ بیا اینجا ببینم!"
با تعجب رفتم سمتش و بهم گفت نمیتونی با کلاه بری داخل! باید شال یا روسری سرت باشه!!
گفتم اگر منظورتون حجابه که الان این کلاهی که سرمه کل موهام رو پوشونده که!
گفت نه فقط با شال یا روسری میتونی بری داخل!
برگشتم سمت ماشین و تو سرم داشتم به این فکر میکردم که مگه قرار نبود "عوعوی سگان اینها نیز بگذرد؟!" پس چرا نگذشت؟!
دیگه هوا به نظرم قشنگ نبود... ماشین را زیر و رو کردم و یک شال سفید سرم کردم و دوباره رفتم سمت وزارتخونه، این بار خانم چادری نگاهی بهم انداخت و چیزی نگفت...
کارم را انجام دادم و اومدم بیرون...
آقایی که بهم جا پارک داده بود، اومد سمتم و گفت جوراب میخری؟
به دستهاش نگاه کردم که از سرما، قرمز شده بود؛ شش تا جوراب ازش خریدم و سوار ماشین شدم، شال رو پرت کردم رو صندلی پشتی و راه افتادم سمت خونه ...