صلح

فعلا با مدیر کلینیک آشتی کردم و به نظر میرسه که همه چیز در صلح باشه!

فعلا با اینکه کیس های جراحیم را ببرم کلینیک موافقت کرده. شیفت هام را میرم، بین ساعت های کاری، اگر جراحی داشته باشم، انجامشون میدم و مابقی روز را هم اگر کیسی نباشه، کنار بخاری کلینیک میشینم و با یک ماگ پر از نسکافه، مشغول درس خوندن از روی لپ تاپم میشم.

دیروز چون پارکینگ کلینیک، جا نداشت مجبور شدم ماشینم را تو حیاط بذارم و شب که شیفتم تموم شد، هر نوع ژانگولر بازی ای که بلد بودم در آوردم تا تو فضای کوچک حیاط، ماشین را سر و ته کنم و از در ببرم بیرون! چرا؟ چون همیشه با دنده عقب رفتن از در مشکل داشتم و دارم! 😐

دخترک منشی ازم پرسید که چرا به مدیر کلینیک نمیگم که کمکم کنه و ماشینم را برام جا به جا کنه؟ بهش توضیح دادم که در کلینیک قبلی، دعواها از همین جا شروع شد که دکتر همیشه بهم فرمون میداد یا ماشینم را جا به جا می‌کرد! 😂😂 برای همین تمام تلاشم را میکنم که دیگه کسی بهم فرمون نده! 🫥

خوبی که از حد بگذرد...

کلینیکی که شیفت میرم، کلینیک شلوغی نیست. اون اوایل که شیفتم را اونجا شروع کرده بودم به مدیر کلینیک گفتم من میتونم اگر موافق باشید، کیس جراحی بیارم و خودم انجام بدم ولی چون منطقه ای که قبلا کار میکردم، قیمت هاش از کلینیک شما پایینتره، با مبلغ کمتر میتونم راضیشون کنم که بیان اینجا، اونم اولش گفت نه و منم اصرار نکردم ولی بعد از مدتی که تو جراحی ها کمک میکردم، خودش بهم گفت مشکلی نداره با قیمت پایینتر کیس بیار، من پول مصرفی را کم میکنم و هر چی موند، ۵۰_۵۰ تقسیم میکنیم.

از فردای روزی که موافقت کرد، کیس بردم، بعد از اینکه اولین کیس خودم را انجام دادم، بهم گفت قیمت را بالاتر بگو اینطوری صرف نمیکنه برای من!

گفتم من قبلش با شما صحبت کردم و روی این مبلغ توافق کردیم! نمیتونم به صاحب کیس بگم دو روز دیگه که میای قیمت بالاتر بده! اگر موافق باشید، حداقل تا یک ماه با این قیمت بیاره و بعد بهش میگم قیمت بالاتر بده و قبول کرد!

خلاصه اینکه یک ماه‌، از طرف من کیس میومد و من خودم همه کارها را انجام میدادم و پولی هم که توافق کرده بودیم میرفت تو جیب صاحب کلینیک.

هفته پیش بهش گفتم اگر موافق باشی، آگهی هم بذارم برای جراحی عقیم سازی و در مورد قیمتش صحبت کردیم و روی یک قیمت بالاتر، توافق کردیم. به محض اینکه آگهی را گذاشتم، سه نفر زنگ زدند و وقت گرفتند که سه شنبه کیس هاشون را بیارند، منم کلی خوشحال که دارم برای کلینیک سودآوری میکنم‌!

سه شنبه وقتی رسیدم، دیدم مدیر کلینیک تو قیافه س! برگشت بهم گفت باز هم حساب کردم و با خانم دکتر (دوست دخترش) مشورت کردم و دیدم این قیمت هم برای من صرف نداره! و بعد با خنده گفت اگر از این به بعد، با این قیمت، کیس بیاری کل پول را خودم برمیدارم! بهش گفتم جدی که نمیگی؟ گفت چرا دیگه! آدم ها تو شوخی حرف هاشون را جدی می‌زنند!

منم عصبی شدم و با صدای بلند گفتم من هررر قیمتی بذارم شما باز میگی بالاتر بذار!

اونم بیشتر رفت تو قیافه!

خلاصه اینکه کیس هام اومدند و یکی یکی جراحی هاشون را انجام دادم و در حین جراحی نه مدیر کلینیک اومد کمکم نه میذاشت دخترک منشی بیاد تو اتاق جراحی که کمکم کنه! یک گوشه اخمالو نشسته بود!

یعد از اینکه جراحی ها تموم شد گفت بیا بریم تو اتاق صحبت کنیم.

بهم گفت شما امروز سه ساعت وقت کلینیک را گرفتی! گفتم مگه در این ۳ ساعت کیسی اومد؟ خب به جای اینکه بشینیم دور هم به در و دیوار نگاه کنیم، من جراحی کردم و به شما هم پول رسید! در همین ۳ ساعت، شما ۳ میلیون سود خالص بهتون رسید.

بهم گفت خب اگر کیس میومد چی؟

گفتم خب اگر کیس میومد، بین بیهوشی ها میومدم ویزیت میکردم دیگه! شما دارید یک پول ثابت شیفت به من میدین و منم وظیفمه کیس های کلینیک را ویزیت کنم ولی اینجا کلینیک پر کیسی نیست و خیلی وقتها ما کاملا بیکار نشستیم! خب به نفع شماست که من خودم کیس جراحی بیارم که سود بیشتری داشته باشید! بعد هم شیفت من ۸ ساعته بود! الان شما از چند روز پیش بهم گفتید صبح ها زودتر بیام و شیفتم الان ۹ ساعته شده ولی شما حتی مبلغ شیفت من را هم افزایش ندادید! گفت خب اون در صورتی هست که ۹ ساعت را برای ما شیفت وایسی! شما داری جراحی هم میکنی! 🫥

گفتم خب ۹ ساعت را پس برای کی دارم شیفت وامیسم؟ اگر کیس بیاد میبینم و خب جراحی هم میکنم دیگه! اینطوری که برای شما سودش خیلی بیشتره تا اینکه فقط اینجا حضور داشته باشم و اگر کیسی اومد ویزیتش کنم! اگر نمی‌خواهید من کیس جراحی بیارم، رک بهم بگید!

گفت ناراحت نمیشی اگر بگم کیس جراحی نیار؟

گفتم نه!

گفت خب نیار! 🫥

منم یک کاغذ برداشتم و گفتم خب تا الان انقدر از مبلغ شیفت های من مونده که پرداخت نکردید و انقدر هم درصد جراحی ها مونده، روی کاغذ نوشتم و دادم بهش و گفتم اینا را هر زمان تونستید تسویه کنید، من امروز تا آخر ساعت کاری وامیسم و از هفته دیگه نمیام.

جا خورد و گفت من دوست ندارم برید!!

گفتم اینطوری راحت ترم!

گفت باشه هر طور راحتید.

رفتم یه گوشه نشستم پای درس خوندن، اونم یه گوشه برای خودش نشست و رفت تو قیافه و همون لحظه با موبایلش، پول را پرداخت کرد و رسید را برام فرستاد.

شنیدم آروم به منشی گفت، خانم دکتر ناراحت شده، من نمیخوام بره ولی خودش میگه از هفته بعد نمیام.

تا آخر شب، کیسی نیومد، آخر شب دوباره بهم گفت من نمیخوام شما برید! بهش گفتم من امروز کلی با انرژی مثبت اومدم، همه چیز را هم از قبل باهاتون هماهنگ کرده بودم درباره مبلغ جراحی ها و ... ولی شما داد و بیداد کردید! گفت من غلط بکنم! من کی داد و بیداد کردم؟ گفتم به هر حال لحن حرف زدنتون خوب نبود!

آخر شیفت خداحافظی کردم و بهم گفت اگر ناراحتتون کردم ببخشید.

دخترک منشی را تا دم مترو رسوندم و تو مسیر هی بهم میگفت تو رو خدا نرید و کمی هم گریه کرد. دم مترو بغلش کردم و خودمم گریه کردم 😔

قربانی نکوهی در جامعه مردسالار!

سکانس اول:

سال ۱۳۸۰ بود یا ۱۳۸۱ به گمانم و من نوجوانی ۱۲ ساله بودم. سر کلاس نشسته بودیم. نمی‌دانم درس پرورشی بود یا چیز دیگر، به هر حال، مشاور مدرسه، معلم این درس بود. با ناراحتی گفت روز پیش، دختری مدرسه ای در این محدوده گم شده و احتمالا ربوده شده و بعد گفت بچه ها دعا کنید که دیگه هرگز پیدا نشه! پیدا نشه براش بهتره چون معلوم نیست چه بی آبرویی ای در حقش رخ داده!

سنم خیلی کم بود ولی همان موقع هم از حرف مشاور مدرسه، یکه خوردم! برایم خیلی عجیب بود که به جای اینکه آرزو کند آن دختر پیدا شود و بعد زخم های روحی و احتمالا جسمی اش درمان شوند و تحت حمایت خانواده و روانشناس و ... قرار بگیرد، آرزو می‌کرد که آن دختر هرگز پیدا نشود!

در این ماجرا، قبح کار آدم ربا یا متجاوز احتمالی مهم نبود!!قربانی مقصر بود و مورد نکوهش...

سکانس دوم:

سال ۱۴۰۴ است. خبر تجاوز پژمان جمشیدی همه را شوکه می‌کند! از همان ثانیه ی اول، اکثر مردم می‌گویند پژمان بی تقصیر است و برای آقای اسطوره، پاپوش دوخته اند، جوری به پژمان اعتماد دارند که من به خودم هم در این حد، اعتماد ندارم!!

روایت قربانی منتشر می‌شود و باز مردم می‌گویند خود دختر، مقصر است که به خانه پژمان رفته! اینکه پژمان تجاوز کرده یا نه برایشان مهم نیست، اینکه دختر به چه جراتی به آنجا رفته برایشان مهم است! به جای اینکه متجاوز احتمالی سرزنش شود، قربانی احتمالی سرزنش می‌شود! عده ای هم می‌گویند این خبر به خاطر این است که عروسی دختر فلانی را فراموش کنیم! انگار که فراموشی یا عدم فراموشی آنها فرقی دارد و قرار است کاری بکنند!

از خاطره ی اول تا خاطره ی دوم، ۲۴ سال گذشته! ولی چیزی که تغییر نکرده ذهنیت زن ستیز و قربانی نکوه این جماعت است! ۲۴ سال گذشته ولی هنوز هم همان مشاور مدرسه، در ذهن تک تک افراد این جامعه راه می‌رود و حرف میزند‌‌‌‌...