یک سال بعد!

امروز نوشته ی ۳۰ تیر ۱۴۰۳ وبلاگم را خوندم. دقیقا یک سال از اون نوشته گذشته و چقدررر تغییر کردم!

اون موقع از اینکه داشتم کارآموزی میرفتم ناراحت بودم و دوست داشتم خودم دکتر شیفت باشم و الان دارم جایی به عنوان دکتر شیفت کار میکنم!

پارسال تصمیم گرفتم از حاشیه ی امنم بیام بیرون و برم کارآموزی. با ۳۴ سال سن برام خیلی سخت بود، چیزهای زیادی یاد گرفتم و اتفاقات دارک و وحشتناکی هم تو اون کلینیک مرموز افتاد ولی در مجموع این قدم کوچک باعث شد که بالاخره طلسم شکسته بشه و بعد از چندین سال دوری، وارد فضای بالین بشم.

دیروز وقتی داشتم؛ آنژیوکت میزدم و از مریض قبل از جراحی، نمونه CBC میگرفتم با خودم فکر کردم که یک سال پیش همین موقع شاید هرگز فکر نمیکردم یک سال بعد خودم جراحی انجام بدم و صفر تا صد کار را بتونم هندل کنم.

و از این بابت... خوشحالم! 😊

یک روز زندگی در تهران!

پسرک را میرسونم مهد و بعد به سمت کلینیک رانندگی میکنم! از زمانیکه کارم را در کلینیک جدید شروع کردم، gps ها خراب بودند و برای همین هنوز مسیر درست را یاد نگرفتم و بر اساس شهود و امدادهای غیبی رانندگی میکنم! 🙄 آدرس کلینیک را داخل نشان میزنم، به نظر می‌رسه که داره درست کار میکنه و با خوشحالی به نشان اعتماد میکنم و فکر می‌کنم که gps ها درست شده اند! ولی... ولی وسط مسیر به کل نشان قاطی میکنه و باعث میشه گم و گور بشم!
بر اساس شهود (!) می‌پیچم داخل یک خروجی و خیلی زود متوجه میشم که خروجی بدی را انتخاب کردم چون ترافیک خیلی شدیده و قفله کاملا! عصبی میشم چون داره دیرم میشه، همینطور که هی دارم نیم کلاچ میگیرم هی نشان را باز و بسته میکنم که ببینم میتونم سر در بیارم کجا هستم یا نه! در همین حین خیلی آروم سپر ماشینم مماس میشه با سپر ماشین جلویی که یک اپتیمای مشکیه!
پیرمردی حدودا ۷۰ ساله پیاده میشه و شروع میکنه داد و بیداد کردن! بهش میگم ببخشید شرمنده! داد میزنه میگه کوری مگه؟! به جای اینکه دنبال ج.ن.د.ه بازی باشی درست رانندگی کن! 😐 از بی ادبی و عصبی بودنش شوکه میشم و هیچی نمیگم! ماشینش هیچیش نشده ولی همچنان داد و بیداد میکنه، چند نفر که رد میشن بهش میگن آقا چیزی نشده که! بشین برو دیگه!
بالاخره سوار میشه و میره ...
ترافیک یه کم سبک تر میشه و راه میفتم، جسته گریخته از نشان متوجه میشم باید کجا بپیچم، میپیچم داخل اتوبان اصلی و....
و یهو ...تاق! کلاچم شل شل میشه و دنده جا نمیخوره! و من میمونم و یک ماشین خراب وسط اتوبان!
پیاده میشم؛ در حاشیه اتوبان یک مغازه تعویض باطری ماشینه، به آقایی که صاحب مغازس میگم کلاچم شل شده و نمیتونم دنده جا بزنم چیکار کنم؟
میاد سوار ماشین میشه و یه کم باهاش ور میره و میگه احتمالا سیم کلاچ پاره کردی! زنگ بزن امداد خودرو بیاد. زنگ میزنم.
اون آقا به همراه یک آقای دیگه، ماشینم را خلاص می‌کنند و هل میدن میارن کنار گارد ریل که وسط اتوبان نباشه و بهم میگن بیا تو سایه وایسا تا امداد خودرو بیاد!
یه گوشه وامیسم، زنگ میزنم به کلینیک و میگم احتمالا یک ساعت دیر میرسم. گریه ام گرفته و دوست دارم پنهانی اشک بریزم ولی جلوی اون آقاها خودم را کنترل میکنم.
اون آقای مغازه دار میاد سمتم و با لحنی که میخواد مثلا پدرانه باشه میگه وقتی میشینی پشت رول و گازش را میگیری میری این چیزها را هم داره دیگه!
بالاخره امداد خودرو میرسه. پسرک امداد خودرو، ماشین را بررسی میکنه میگه سیم کلاچ پاره نشده، پیچ های صفحه کلاچ شل شده، سفتشون میکنه، ۳۷۰ تومن میگیره و میره ...
راه میفتم سمت کلینیک و وقتی میرسم هیچ جای پارکی نیست، چند بار دور میزنم تا بالاخره یک جا پارک میکنم و خسته و عصبی میرم داخل کلینیک.
کلینیک خلوته، یک گوشه می‌نشینم و سرم را با گوشی گرم میکنم که یهو دستم را میبرم سمت گوشم و متوجه میشم گوشواره سمت راستم نیست!
وحشت میکنم! میرم سمت اتاق معاینه کلینیک و اونجا را میگردم! نیست! به دخترک منشی میگم میرم ماشین رو بگردم... داخل ماشین هم نیست!
و سخت تر اینه که یادم نمیاد صبح که از خونه میومدم بیرون گوشم بوده یا نه! به خودم دلداری میدم که شاید تو خونه افتاده!
به آقایی که دوست پسر مدیر کلینیکه میگم گوشواره من را ندیدی جایی افتاده باشه؟
میگه آره آره دیدمش! با خوشحالی میگم عه؟ کجاست؟ میگه داخل ویدیوی اینستاگرام دیدمش🙄😐😐😐
به حدی اعصابم خورده که نمیدونم چیکار کنم! اون گوشواره رو خیلی دوست داشتم و طلا بود...
یک آقایی سگش رو میاره کلینیک واسه واکسن، خیلی پر حرفه و یک ریز از خودش تعریف میکنه، میگه دیروز که با ماشین شاسی بلند داشتم میرفتم خونه ۲۰۰ متریم تو ظفر، فلان اتفاق افتاد و ... 🙄 همینطور بی وقفه صحبت میکنه و در صحبتهاش همش به دارایی هاش و اینکه چقدر پولداره اشاره میکنه. واکسن میزنم و بعد متوجه میشم مهرم را هم نیاوردم و خونه جا گذاشتم!!! اینم نور علی نور!!
شب افسرده و له برمیگردم خونه و همه جا را میگردم و گوشواره؟
نیست که نیست...

کلینیک جدید

خب بعد از دوران جنگ، کار جدیدم را در یک کلینیک کوچک شروع کردم و الان دو هفته هست که اونجا میرم!

و اما داستان کلینیک جدید!

من دو روز در هفته شیفت میرم و باقی روزها را خانم دکتری که صاحب کلینیک هست شیفت میده، روزهایی که اونجا میرم غیر از من یک دخترک منشی کم سن و سال و یک آقایی هست که دوست پسر خانم دکتره.

روز اولی که کارم را شروع کردم به اون آقا گفتم، با توجه به اینکه فعلا خلوته و کیس زیاد نمیاد، اگر دوست داشته باشه میتونم برای پیج اینستاگرام کلینیک، تولید محتوا کنم. بسیار زیاد استقبال کرد، اون روز عصر، خانم دکتر هم یک سر اومد کلینیک که من را ببینه و صحبت کنیم، به اون هم ایده تولید محتوا را گفتم و استقبال کرد.

از اونجایی که من نمیتونم یک لحظه آروم بشینم، همون روز سرچ کردم، یک مطلب جالب پیدا کردم و رو به دوربین شروع کردم به توضیح دادنش و اولین ریلز را برای پیج اینستاگرامشون ضبط کردم و همچنین چند تا عکس و فیلم هم گرفتم که استوری کنند. یک پیج هم برای خودم زدم!

ریلز را همون روز ادیت کردم و برای اون آقا فرستادم و بهش گفتم پیج من را هم collaborate کنه!

و چی شد؟ ریلز در عرض دو سه روز ۳۰ هزار تا ویو گرفت! که از ویوهای همه ی ریلزهایی که تا الان تو پیجشون گذاشته بودند بالاتر بود!

یک عکس هم از خودم گرفته بودم که اون آقا اون را هم استوری کرد و پیج من را تگ کرد و نوشت خانم دکتر مهربون مجموعه، که در کمال تعجب دیدم دو سه ساعت بعد، اون استوری را حذف کرده!

اینجا بود که با توجه به تجربه هایی که در کلینیک قبلی داشتم، شاخک هام تیز شد و تصمیم گرفتم بیخیال تولید محتوا بشم و وقتهایی که کلینیک خلوته یه گوشه بتمرگم سر جام! 😁

امروز که رفتم کلینیک، خانم طور نشستم و تمرگیدم سر جام تا اینکه بحث مشتری و این چیزا شد به اون آقاهه گفتم اگر میخوای کیس درمانی بیاد رو اینستاگرام بیشتر کار کن.
گفت آره دیدی همون ریلزی که شما از خودت گرفتی و صحبت کردی، ۳۰ هزار تا ویو خورد؟
گفتم آره اگر بخواین من میتونم بازم ریلز بگیرم.
گفت ما میکروفون هم داریم که ضبط صدا بهتر بشه و میکروفون را آورد و پایه ی موبایل را هم تنظیم کرد و منم نشستم و یک مطلب را توضیح دادم و اونم فیلم گرفت.
بعدش گفت شما جدا بذار تو پیجت من هم جدا میذارم!! Collaborate نکنیم همو!! گفتم باشه!😐
و بعد گفت برام ادیت کن بفرست که امشب بذارم تو پیج کلینیک ولی هنووووز نذاشته و احتمالا هم نمیذاره! 🙄

و این بود داستان های کلینیک جدید که حس میکنم اگر جلوی شور و هیجان و خلاقیتم را نگیرم احتمال داره اخراج بشم!😐