سکانس اول:

سال ۱۳۸۰ بود یا ۱۳۸۱ به گمانم و من نوجوانی ۱۲ ساله بودم. سر کلاس نشسته بودیم. نمی‌دانم درس پرورشی بود یا چیز دیگر، به هر حال، مشاور مدرسه، معلم این درس بود. با ناراحتی گفت روز پیش، دختری مدرسه ای در این محدوده گم شده و احتمالا ربوده شده و بعد گفت بچه ها دعا کنید که دیگه هرگز پیدا نشه! پیدا نشه براش بهتره چون معلوم نیست چه بی آبرویی ای در حقش رخ داده!

سنم خیلی کم بود ولی همان موقع هم از حرف مشاور مدرسه، یکه خوردم! برایم خیلی عجیب بود که به جای اینکه آرزو کند آن دختر پیدا شود و بعد زخم های روحی و احتمالا جسمی اش درمان شوند و تحت حمایت خانواده و روانشناس و ... قرار بگیرد، آرزو می‌کرد که آن دختر هرگز پیدا نشود!

در این ماجرا، قبح کار آدم ربا یا متجاوز احتمالی مهم نبود!!قربانی مقصر بود و مورد نکوهش...

سکانس دوم:

سال ۱۴۰۴ است. خبر تجاوز پژمان جمشیدی همه را شوکه می‌کند! از همان ثانیه ی اول، اکثر مردم می‌گویند پژمان بی تقصیر است و برای آقای اسطوره، پاپوش دوخته اند، جوری به پژمان اعتماد دارند که من به خودم هم در این حد، اعتماد ندارم!!

روایت قربانی منتشر می‌شود و باز مردم می‌گویند خود دختر، مقصر است که به خانه پژمان رفته! اینکه پژمان تجاوز کرده یا نه برایشان مهم نیست، اینکه دختر به چه جراتی به آنجا رفته برایشان مهم است! به جای اینکه متجاوز احتمالی سرزنش شود، قربانی احتمالی سرزنش می‌شود! عده ای هم می‌گویند این خبر به خاطر این است که عروسی دختر فلانی را فراموش کنیم! انگار که فراموشی یا عدم فراموشی آنها فرقی دارد و قرار است کاری بکنند!

از خاطره ی اول تا خاطره ی دوم، ۲۴ سال گذشته! ولی چیزی که تغییر نکرده ذهنیت زن ستیز و قربانی نکوه این جماعت است! ۲۴ سال گذشته ولی هنوز هم همان مشاور مدرسه، در ذهن تک تک افراد این جامعه راه می‌رود و حرف میزند‌‌‌‌...